الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
215
الغدير ( فارسي )
يعلَّل نفسا بالامانى سقيمة و حسبك من داء يصحّ و يسقم - پيكرش بزندان عشق اسير و در بند است ، دلش با غمى جانكاه در پى جانان به فلات و هامون دوان است . - اشك رخسار بپالايد تا درد اشتياق از ناصحان مكتوم دارد ، اما شعلههاى دل زبانه كشد ، رازش برملا سازد . - ديرى است كه جان دردمندش را با آرزوها سرگرم سازد ، اما دردى از اين بالاتر كه گاه به شود ، گاه سر به طغيان برفرازد ؟ فكم من غصون قد ضممت ثديّها الىّ و افواه بها كنت ألثم أجيل ذراعى لاهيا فوق منكب و خصر غدا من ثقله يتظلَّم و امتاح راحا من شنيب كأنّه من الدرّ و الياقوت فى السلك ينظم و قد غفلت عنّا اللَّيالى و أصبحت عيون العدى عن وصلنا و هى نوّم - بسيار شد كه شمشاد قدى را سوى خود كشيدم ، ليموى پستانش فشردم ، عناب لبش مكيدم . - بازيكنان ، ساق دستم از شانه اش بر سرين لغزيد ، ميان باريكش از اين بار سنگين بشكوه آمد . - از لب و دندانش كه چون در و ياقوت بهم آزين بسته ، شراب لعل چشيدم . - شبهاى تاريك ، ما را بدست فراموشى سپرد ، ما در حال وصل ، چشم رقيبان در خواب . فلمّا علانى الشّيب و ابيضّ عارضى و بان الصّبا و اعوجّ منّى المقوّم و أضحى مشيبى للعذار ملثّما به و لرأسى بالبياض يعمّم و امسيت من وصل الغوانى ممنّعا كأنّى من شيبى لديهنّ مجرم بكيت على ما فات منّى ندامة كأنّى خنس فى البكاء او متمم و أصفيت مدحى للنّبىّ و صنوه و للنّفر البيض الَّذين هم هم - اينك كه برف پيرى بر سر نشست ، عارضم سپيد شد . شور جوانى از سر پريده پشتم دو تا گشت . - سپيدى مو از سر برخسارم دويد . گرد پيرى عمامه بر سرم بست .